شب امتحان بر شما چگونه گذشت؟
(اون آبیه کتاب روحانیه؟ روحانی رانکوهی منظورم بودها )

ولی آخه چقدر درس؟ اینطوری که به خودتون آسیب میرسونید با این وضع درس خوندن.
بفرمایید فعلا با چایی از خودتون پذیرایی کنید.

آخ آخ شرمنده حواسم نبود.بیسکوییت هم هست بفرمایید.

میخواستم تو این پست چند رفتار مشترک بین دانشجویان عزیز و جوینده ی علم رو بگم.
شبه امتحانه و شما در حال ارزیابی خود و عملکرد خود در کلاس هستید که آیا نحوه تصحیح استاد به نحوه ی حضور شما در کلاس بستگی داره؟ آیا داره؟ آیا نداره؟ و با خودتون حساب میکنید که اگر یک درصد هم بستگی داشته باشه،حالا ترم بعد این درسو با کی بردارم؟

دومیش اینه، که وقتی دارید آماده میشید برید سر جلسه ی امتحان و لحظات آخره که دارید با خانواده خداحافظی میکنید(لحظات وداع) و مادرتون بهتون میگه،چرا استرس داری تو ...

خب شما هیچ جوابی ندارید.
پس، از این قسمت عبور میکنیم.
میرسیم به اینجا که شما در طول مسیر فقط نگاهتون به آسمونه و در حال نجوا با خداوند هستید و از خداوند کمک میخواهید.(حالا بماند چقدر به خودتون و خدا قول میدید که "به جان خودم از امتحان بعدی")

ولی خب شما که هنوز آروم نشدید،در نتیجه میشینید روی زمین و آخرین قول هاتون رو مبنا بر جبران کردن نخوندن این درس به خودتون میدید.(ببین چه زل زده به عکس خودش!!!!)

و حالا شما سر جلسه امتحان نشستید و برگه ها رو توزیع میکنند.
اما
شما یک سوالی رو پیدا میکنید که جوابش رو میدونید.آخ جون.
یک حسی شبیه به پیدا کردن گنج در وجود شما ریشه میزنه ...

و این نگاه شما به جزوه ای که همین چند دقیقه پیش امتحانش رو داشتید.
اصلا ارزش نداره از رو زمین برش دارید...

به خانه بر میگردیم و قسمتی که مادرتون از شما میپرسه که دخترم و(یا احیانا پسرم) امتحان چطور بود؟

و شما کماکان به دنبال افق هستید که بروید و با خیالی آسوده محو شوید...

ایشون هم بنده هستم که اینقدر زحمت کشیدم یک پست جذاب گذاشتم و وقتی میام اینجا رو میبینم کسی نظر نداده ...